+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت
2:23 |
+ نوشته شده توسط حسین در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت
1:30 |
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:54 |
بخوانید آهستگی را از میلان کوندرا
http://mrp134.googlepages.com/ahestegi.pdf
جبران خلیل جبران : نامه های عاشقانه یک پیامبر
http://mrp134.googlepages.com/piambar.zip
اوریانا فالاچی ، به کودکی که هرگز زاده نشد
http://mrp134.googlepages.com/Nameh.zip
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:31 |
بیوگرافی :
اردیبهشت
با " ماهی سیاه کوچولو " از رودهای متلاطم می گذشتم ۱
تا به " تلخون " رسیدم ، سگ ولگردی سکوت و سیاهی شب را می شکست
سه تاری می نواخت و
" بوف کوری " آواز می خواند بر بام "همسایه ها " ۲
" سرود مردی که خودش را کشته بود " به گوش می رسید ۳
می ترسیدم از آن روزهای سیه ، کنار پرچین باغ آلبا لو
ققنوسی در باران می شست دگر بار بالهای سوخته اش را
ناگه هیاهو بود و ولوله از " سرود بهمن "
نسبیت زمان شکست و گفتند که " فرشته ها باز می آیند "
رفتیم تا ته شعر و کوچه و عشق قدمی بزنیم
مردی از او می گفت ؛ حقیقتی بر گونهً اساطیر
و " کویر " را نشانمان داد از دریچهً باغ آبسرواتوار ۴
و رفت ............
تنها ماندم با عقل سرخ ، با گرگ بیابان ، با سمفونی مردگان
می نشستم کنار پنجره صبح ، پیرمرد و دریا را ببینم
می نشستم کنار پنجره صبح ، عاشقانه لورکا را بخوانم
ارغنون را دیگر او نمی نواخت در زمستان
صداها می رفتند از پی هم ، و سکوتی که سرشار از ناگفته ها بود
و من باز تنها ماندم و صدای پای آب
راست می گفت " عشق چو به جنگ درآید ، پیروز می شود و دارائی مال داران را به یغما می برد " ۵
اما من مغلوب شدم و دارائی ام به یغما رفت
پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند و من با اشک
گلی می کاشتم تا بروید فردا
سال قحطی بود و " سپتامبر بی باران " ۶
در این پاییز سرد چه سخت بود فکر تولدی دیگر
اما شیخ ما می گفت " بر اندیشه گرفت نیست " ۷
" ای سادگی مقدس آدمی در چه ساده سازی و دروغ پردازی حیرت انگیزی می زید " ۸
در یک " عصیان " همه را بستم ، پنجره را ، قلم را ، اندیشه را
ماندم و " تفکرات تنهائی " ۹
و باز تنها شدم ، تنهای تنها با " تاریخ زمان " و " جهانی در پوست گردو " ۱۰
از دل کائنات می گذشتم و نجوا با خداوند
و چه متلذذ می شد روح از تورق کتاب آفرینش
ناگه بیاد ش افتادم که می گفت ؛ اگر چه تنها ترین ها باشم اما باز خدا هست
اگرچه صد سال باشد زیر باران ماکوندو ۱۱
پی نوشت ها :
۱- بیاد صمد بهر نگی
۲- اشاره به هدایت و رمانی از احمد محمود
۳- از شاملوی بزرگ
۴- از زنده یاد شریعتی
۵- از آنتیگونه ؛ سو فوکل
۶- اشاره به رمانی از فالکنر
۷- از مولانا
۸- جمله ای از نیچه
۹- از روسو
۱۰- از استفن هاوگینک
۱۱-اشاره به رمان صد سال تنهائی
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:30 |
دانستنيهاي متنوع از همه چيز
سوسكها سريعترين جانوران 6 پا ميباشند. با سرعت يك متر در ثانيه.
خرگوشها و طوطي ها بدون نياز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببينند.
كرگدنها قادرند سريعتر از انسانها بدوند.
هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد.
مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.
كانادا يك واژه هندي به معني ?روستاي بزرگ? ميباشد.
10 درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باكتريها تشكيل ميدهند.
11 درصد جمعيت جهان را چپ دستان تشكيل ميدهند.
از هر 10 نفر، يك نفر در سراسر جهان در جزيره زندگي ميكند.
98 درصد وزن آب از اكسيژن تشكيل يافته است.
يك اسب در طول يك سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف ميكند.
رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد.
قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد.
چيتا قادر است در حداكثر سرعت خود گامهايي به طول 8 متر بر دارد.
شامپانزه ها قادرند مقابل آينه چهره خود را تشخيص دهند اما ميمونها نميتوانند.
عمر سنجاقكها تنها 24 ساعت ميباشد.
مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد.
روشنايي قرص كامل ماه 9 برابر هلال ماه ميباشد.
يك خرس بالغ قادر است با سرعت يك اسب بدود.
قلب يك جوجه تيغي در حالت عادي 190 بار در دقيقه ميزند كه در دوران خواب زمستاني به 20 بار در دقيقه كاهش مي يابد.
اسبها قادرند در حالت ايستاده بخوابند.
كانگروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند.
قلب ميگو در سر آن واقع است.
گونه اي از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گيري كند.
يك كوه آتشفشان قادر است ذرات ريز و گردوغبار را تا ارتفاع 50 كيلومتري به فضاي اطراف پرتاب كند.
داركوب ها قادرند 20 بار در ثانيه به تنه درخت ضربه بزنند.
سالانه 500 فيلم در امريكا و 800 فيلم در هند ساخته ميگردد.
آدولف هيتلر گياهخوار بوده است.
تمامي پستانداران به استثناي انسان و ميمون كور رنگ ميباشند.
عمر تمساح بيش از 100 سال ميباشد.
تمام قوهاي كشور انگليس جزو دارايي هاي ملكه انگليس ميباشند.
موريانه ها قادرند تا 2 روز زير آب زنده بمانند.
مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد. و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند.
فيلها قادرند روزانه 60 گالن آب و 250 كيلو گرم يونجه مصرف كنند.
جغدها قادر به حركت دادن چشمان خود در كاسه چشم نميباشند.
80 درصد امواج مايكرو ويو تلفنهاي همراه بوسيله سر جذب ميگردد.
قد فضانوردان هنگامي كه در فضا هستند 5 تا 7 سانتي متر بلندتر ميگردد.
بلژيك تنها كشوري است كه فيلمهاي غير اخلاقي را سانسور نميكند.
جليغه ضد گلوله، برف پاك كن شيشه خودرو و پرينتر ليزري همگي اختراعات زنان ميباشند.
موز پر مصرف ترين ميوه كشور امريكا ميباشد.
درتمام انسانهاي كره زمين 99.9 % شباهت ژنتيكي وجود دارد.
98.5 % از ژنهاي انسان و شامپانزه يكسان ميباشند.
قلب انسان بطور متوسط 100 هزار بار در سال ميتپد.
لئوناردو داوينچي مخترع قيچي ميباشد.
سطح شهر مكزيكوسيتي سالانه 25 سانتي متر نشست ميكند.
50 %جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده اند.
در هر 5 ثانيه يك كامپيوتر در سطح جهان به ويروس آلوده ميگردد.
ظروف پلاستيكي 50 هزار سال طول ميكشد تا در طبيعت شروع به تجزيه شدن كنند.
اغلب مارها داراي 6 رديف دندان ميباشند.
90% سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است.
هرگاه جمعيت كره زمين به 100 نفر كاهش يابد، 50 % پول جهان در دست 6 نفر قرار خواهد گرفت.
موشهاي صحرايي سالانه يک سوم منابع و ذخاير غذايي جهان را نابود ميسازند.
دو سوم آدم رباييهاي جهان در كلمبيا به وقوع مي پيوندد.
دو سوم اعدامهاي جهان در كشور چين بوقوع مي پيوندد.
سرود اصلي كشور يونان متشكل از 158 بيت ميباشد.
تمساح ها قادرند آرواره هاي خود را با نيروي 1300 كيلو گرم ببندند.
يك گاو بطور متوسط سالانه 2 هزار و 300 گالن شير توليد ميكند.
خورشيد از لحاظ وزن از 70% هيدروژن، 28% هليوم، 1.5% كربن + نيتروژن + اكسيژن و 0.5% عناصر ديگر تشكيل شده است.
سگهاي شهري بطور متوسط 3 سال بيشتر از سگهاي روستايي عمر ميكنند.
در امريكا سالانه 15 نفر بر اثر گاز گرفتگي توسط سگها جان خود را از دست ميدهند.
70% فقراي جهان را زنان تشكيل ميدهند.
نور خورشيد 8.5 دقيقه طول ميكشد تا به زمين برسد.
خودروسازي بزرگترين صنعت در جهان ميباشد.
در هر 2 هفته يك زبان در جهان منقرض ميگردد.
ون گوگ در طول حيات خود تنها يكي از نقاشيهاي خود را بفروش رساند.
گربه هاي خانگي 70% وقت خود را در خواب سپري ميكنند.
پلنگها قادرند تا ارتفاع 5 متري به بالا بپرند.
سم مارهاي قهوه اي استراليا تا حدي مهلك ميباشد كه 0.002 گرم از سم اين مارها ميتواند يك انسان را بكشد.
اختراع پيچ گوشتي پيش از پيچ صورت گرفت.
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:29 |
در مورد پارسیفال شمه ای بخوانید : Parsifal
پارسیفال آخرین اپرای ریچارد واگنر آهنگساز با صلابت آلمانی است که به سال ۱۸۸۲در بایرویت نمایش داده شد وبیش از سایر اپراهای او جنبه مذهبی دارد :
پرده اول کاخی را بر فراز کوهستان مونسالوات محلی که کاسهً گرال (graal )در آن نگهداری می شد نشان میدهد . کاسهً گرال ظرفی بود که خون مسیح هنگام دار زدن در ان ریخته شد و از آن وقت در دست پیروان وفادار او محفوظ ماند تا آنکه تیتورل(titurel ) پادشاه پیر گرال مامور حفاظت آن شد. تیتورل پیش از مرگ ، فرزندش آمفورتاس را به سرپرستی نگهبانان گرال انتخاب کرده بود اما آمفورتاس که مفتون سحر و افسون کلینگسور جادوگر شده بود مبتلا به جراحت عمیقی شد که جز به دست مرد ابله و بیگناهی قابل درمان نبود . یکی از نگهبانان صبح زود ساکنین قصر را به ادای فرایض دینی می خواند در این اثناء قوی مقدسی به پرواز در می آید ولی ناگاه بضرب تیری به زمین می افتد وقتی در پی ضارب می گردند جوان ناشناسی را که با تیر و کمان خود قو را کشته می یابند . جوان در جواب مواخذه ساکت می ماند او حتی از سابقهً خود هم اطلاعی نداشت ولی در آن میان کندری ( kundry) یکی از دختران نگهبان او را به نام پارسیفال معرفی می کند و پس از تحقیق معلوم می شود که او به خطائی که مرتکب شده واقف نبوده و گناهی نداشت .با این حال گورنمانس برای استغفار پارسیفال اورا همراه خود به معبد مقدس گرال می برد. پارسیفال در مدت عبادت نمازگزاران رابا حیرتی آمیخته به بلاهت می نگرد به طوری که سرانجام گورنمانس که اورا جوان ابلهی یافته بود از معبد بیرون می کند.
پردهً دوم باغ سحرآمیزی را که کلینگسور بوجود آورده بود نشان می دهد کلینگسور در دورهً سلطنت تیتورل می خواست جزو نگهبانان گرال شود اما تیتورل که به خبث طینتش پی برده بود اورا نپذیرفت پس از آنکه آمفورتاس جانشین پدر شد کلینگسور با سحر و افسون او را فریب داد و درصدد بود تا از آن پس هر تازه واردی را به نیروی جادو گمراه سازد . با این قصد کلینگسور پارسیفال را به باغ سحر آمیز خود که از هر سو مهرویان فتان با دسته های گل دیده می شدند دعوت کرد و کندری راکه با وجود وظیفهً مقدسش مجبور به اطاعت از خود کرده بود مامور فریفتن او کرد. کندری دختر زیبایی بود که در زمان شهادت مسیح در پای دار او خندید و به جرم این گناه تا ابد محکوم به سرگردانی شده بود .
با آنکه کندری به مرور زمان بازجر و شکنجه کفارهً گناهانش را داده بود با این حال گاهی مجبور با اطاعت از پیروان ابلیس رنج بیشتری را تحمل کند . کندری با عشوه و دلبری در صدد جلب توجه پارسیفال بر می آید ولی موفق نمی شود ناگزیر از گذشته خود و گناهی که نسبت به مسیح مرتکب شده بود سخن می راند و می گوید که بجز عشق هیچ چیز نمی تواند اورا از این زندگی نکبت بار برهاند و از پارسیفال تمنا می کند که به عشق او تسلیم شود . لحن بیان کندری دائماً هیجان می یابد و سرانجام پارسیفال را در آغوش گرفته می بوسد اما پارسیفال به معاشقهً کندری ابداً توجهی نمی کند و در برابر اصرار او حس می کند که نوری فضای قلبش را و علت بیماری آمفورتاس را در می یابد آنگاه به او الهام می شود که باید وظیفهً مقدسی در قبال گرال انجام دهد . در این میان کندری که می فهمد عشق سرشار او تاًثیری در پارسیفال نکرده کلینگسور را به کمک می طلبد . کلینگسور درصدد قتل پارسیفال بر می آید اما او صلیبی در هوا رسم می کند و بلا فاصله باغ سحرآمیز کلینگسور و دختران زیبایش محو می شود.
پردهً سوم ؛ کندری در جنگلی نزدیک مونسالوات بیهوش دیده می شود . گورنمانس خسته و کوفته فرا می رسد و کندری را بحال عادی باز می گرداند مونسالورات از مدتی پیش به واسطه ترک فرایض دینی در ماتم فرو رفته بود اگرچه آنروز هم روز جمعهً مقدس و از ایام سوگواری بود اما معجزه ای بوقوع می پیوندد و نوای نشاط آوری به گوش می رسد ، از دور پارسیفال در لباس فاخری ظاهر می شود او نیزه مقدس را که آمفورتاس با آن مجروح شده بود همراه می آورد . کندری و گورنمانس تشریفات مذهبی را دربارهً او انجام می دهند و پارسیفال ، کندری را تعمید داده گناهش را می بخشد ، آنگاه وارد معبد می شود و چون به حضور آمفورتاس می رسد به او سلام می گوید و نیزه مقدس را که سبب بهبودی جراحت است به او می دهد . آمفورتاس به این طریق بدست " ابله بیگناه " درمان می شود و جای خود را به او می سپارد . پارسیفال به پادشاهی گرال مقدس می رسد و گروه نگهبانان بزانو در آمده سپاسگزاری می کنند .
http://xs.to/xs.php?h=xs413&d=07114&f=1180be8d0a.jpg
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:29 |
سال 1396است. گزارشي را که ميخوانيد از شهر تهران با كمترين امکانات و در وضعيتي دشوار تهيه شده است.
از بالاي تنها تپه باقيمانده در حوالي منطقه عباسآباد سابق، دورنماي شهر به سختي قابل تشخيص است. بالا رفتن از اين تپهً نه چندان مرتفع با ماسک و تجهيزات ايمني، برايم کلي دشواري داشت؛ چشمانداز کنوني اين مکان براي کساني که اين منظره را در دوران جواني خود ديدهاند، بسيار تاًسفبار است؛ قدرت ديد به فاصلهاي در حدود سي متر محدود است، فضا آکنده از غباري خاکستري و تيره است که آسمان شهر را به حالت ابري مينمايد، چند درخت زخمي با شاخ و برگهايي که زير تودهاي از ذرات معلق عفن، به سختي نفس ميکشند، حجم وسيعي از خودروها که آرام آرام پهناي اتوبان را پشت سر ميگذراند، تنها تحرک قابل رويت است. حتي چمنهايي را که زماني سبز و زرد ميديديم، سوختهاند.
آرام آرام پايين ميآيم تا با وسيلهاي به نقطهاي ديگر بروم، اتومبيلي ميايستد و سوار ميشوم، حتي در داخل خودرو نيز به اجبار از ماسک استفاده ميشود، خروج افراد مسن بيمار و کودکان از مدتها پيش، ممنوع و خطرناک اعلام شده است؛ هرچند عدهاي که تمکن مالي داشتند از شهر خارج شدهاند.
در طول راه، هيچ عابر پيادهاي به چشم نميخورد و مغازهها در حالت نيمه تعطيلند، گويي شهر دچار طاعون شده است. به راستي كه اين فضاي مهگونه خاکستري، دلگير و رقتبار است.
ميدان هفتتير پياده و به سمت ايستگاه مترو روانه ميشوم. مقرر شده است که همه پرسنل راهنمايي رانندگي از ماسکهايي که ما شبيه آن را در زمان جنگ به کار ميبرديم، استفاده کنند. اتومبيلهاي وطني را به تجهيزات خاصي مجهز کردهاند تا مانع از نفوذ هواي بيرون به داخل شود؛ هواي مصرفي نيز فيلتر ميشود. ساختمانهاي اطراف ميدان را ديگر نميتوان به درستي تشخيص داد، بيشتر نماها به رنگي تيره درآمدهاند و به تازگي دکلهايي حامل فيلترهاي عظيم را در ميادين شهر نصب کردهاند.
هرچند تعدادي از ادارات و دواير دولتي يا خصوصي از شهر خارج شده است، جمعيت سي ميليوني تهران همچنان مبتلا به معضلات و ناهنجاريهاي گوناگون است و روز و هفتهاي نيست که از دورترين نقاط دنيا، متخصصان و مشاوراني براي حل مشکلات شهري دعوت نکنند. با وجود اين که حدود دو سالي است همه خودروها از سوخت پاک استفاده ميکنند و از افزايش خودرو نيز جلوگيري ميشود، گويي اين شهر را علاج و مرهمي نيست.
اوضاع بهداشتي، رواني مردم مناسب نبوده و بيماريهاي متنوع قلبي و ريوي آنان را تهديد ميکند، افسردگي، همچون خوره به جان مردم افتاده و در حال گسترش است. به ندرت ميتوان دوستان و آشنايان را در ميهمانيها ملاقات نمود و غالب مردم به اجبار، در خانهها هستند و اسباب تفريح و تفرجي به غير از تلويزيون يا کامپيوتر و ماهواره ندارند، آلودگي حتي بهره هوشي و سطح علمي مراکز دانشگاهي را نيز دچار آسيب کرده است. ديگر از املاک ميلياردي تهران خبري نيست و ارزش و اعتبار خود را از دست داده است، دولت به خانوادهها به صورت نوبتي يا قرعهکشي وام و تسهيلات مهاجرت و اسکان در شهرهاي ديگر ميدهد، همه مدارس و مؤسسات آموزشي تحت مراقبت مداوم و شديد حفاظتي هستند و براي تاًمين اين امر، هزينههاي کلاني از محل بودجه به مصرف رسيده است، اما تنها وسيله حمل و نقل نسبتا safe متروست که تمامي شهر را تحت پوشش دارد. ورودي مترو هنوز رنگ و لعابي دارد، مردم به سرعت وارد شده و حرکت ميکنند. اينجا تنها مکاني است که ميتواني براي لحظاتي ماسک و وسايل ايمني را به کناري بگذاري و نفسي تازه کني، اما ديري نميپايد که به مقصد ميرسي.
وارد ميدان توپخانه ميشوم و به سمت شمال حرکت ميکنم، ديگر از آن همه جنبوجوش سالهاي گذشته و خريد و فروش، خبري نيست. در کنار پيادهرو صحنهً دردآوري توجه من را به خود جلب ميکند؛ جواني بدون ماسک روي زمين نشسته و به سختي نفس ميکشد، اورژانس سريعا در محل حاضر ميشود و پس از چند پرسش، متوجه ميشوم ماسکي را که به صورت داشته معيوب بوده و او بيخبر از نيت فروشندهً خبيث، دچار چنين حادثهاي شده است. به هر حال، ختم به خير ميشود.
به راهم ادامه ميدهم، هرچند اين منطقه در zone حفاظتي است، شايد ارزش تهيه اين گزارش را داشته باشد. تقريبا همه مغازههاي اينجا نيز تعطيل است و فروشندگان از مدتها قبل، محصولات خود را در فروشگاههاي اينترنتي و با ارسال محمولههاي پستي به فروش ميرسانند. به ايستگاه بعدي مترو ميرسم و مسيرم را به سمت پارک ساعي تغيير ميدهم. در جريان حرکت، متناوباً از بلندگوها توصيههاي ايمني و حفاظتي پخش ميشود، پارک ساعي پياده ميشوم تا شايد تجديد خاطرهاي کنم. نماي ورودي پارک، چنان گذشته است، اما بدون گل و چمن. آن همه درخت و سروهاي زيبا، گويي در حال و هوايي زمستاني به سر ميبرند، رنگ دلنواز سروها به صورت سبز سياه تيرهاي درآمده، مثل اين که تمامي برگهاي سوزني آنها را عمدا با رنگ مشکي درآميختهاند، نه هياهويي و نه جنبوجوشي، هيچکس نيست. ديگر صداي فرياد شادي بچهها در منطقه بازي به گوش نميرسد، گلي براي بوييدن نمانده و عطر مرطوب خاک و چمن را اينجا کسي حس نخواهد کرد. غرق در افکار خودم شدم و به ياد مطلبي افتادم که در سال 85 در يوميهاي منتشر شده بود؛ «قطع چهار هزار اصله درخت در غرب تهران ... سه ميليون خودرو اضافه ... روزانه 1400 خودرو در تهران شمارهگذاري ميشود ... براي حل مشکل ترافيک، چارهاي جز قطع درختان و احداث اتوبان نداريم ... يک دهه بعد تهران شهر مخروبهاي خواهد بود ... شهرداري، منابع طبيعي، محيط زيست. به راستي چه کرديم، آن هم براي فروش خودرو و حملونقل از جايي به جاي ديگر؟
آيا واقعاً انديشهً توانمند آدمي و ذهن خلاق و مسئوليتپذيري در اين جا به کار آمده است؟
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:28 |
اندر حکایات عحیب و جالب ما یکی همین رفتارهای تازه و بدیعی است که چند سا لی است جزیی از زندگی شاید دیکته شده در باب کار و ارتباطات اجتماعی و زندگی ما گردیده است ، که اگر کمی در کوچه وبازار و محیط کار دقت کنید بخوبی آنرا حس می کنید ، از ابتدای صبح همه با عجله و شتاب در پی رساندن خود به محل کارند با اتوبوس ، تاکسی ، وسیله شخصی یا مترو و غیره . آنقدر بعضی عجله دارند که فکر میکنی وزیر و وکیل امارات عالیه اند ، موبایلها شروع می کنند به سر وصدا و از اقبال خوش بحمدالله اکثریت جماعت شاغل و غیر شاغل همه یکی کسب کرده اند و آنها که خیلی مشتاق و شیفته اند بر گردن آویخته و برخی بر کمر بسته اند و عده ای هم که برایشان عادی شده در کیف نهاده اند ، پشت سر هم زنگ می خورد و نواهای عجیب و غریب بر گوش اطرافیان می نوازد ، اتومبیلها و موتورها به شتاب مشغول حمل و نقل و رسانیدن انواع و اقسام مرسولات از زنده و غیر زنده ، بوق ، دود ، دعوا و مرافعه و بگیر و ببند ی است که بیا و ببین ، یکی چک اش واخواسته و مترصد دادگاه و حبس ، یکی قسط اش عقب افتاده ، یکی زن اش را جواب کرده و دیگری را دکتر ! در این وانفسا ی پر طمطراق هیچکس هم حوصله و اعصاب ندارد و کافیه به یکی ناخود آگاه تنه ای بزنی و آنگاه دیگر سر وکارت با کرم الکاتیبن است . حالا بیا ئید و همهً این جماعت بیزینس و کاسب و وکیل و وزیر و الخ را به یکباره کنار بگذارید و چند دقیقه با خودتان خلوت کنید از باب اینکه این قیل و قال و وانفسا آخرش چه تخم طلائی است . خوب بهر حال هر جریانی اگر روال منطقی و علمی داشته باشد باید یک کارنامه ای هم برایش متصور شد و این نکته است که لب و جان کلام است . هر تزی یک سنتز هم دارد ، از کوچکترین بخش خانواده بگیر تا دولت . اینجاست که یک پای قضیه لنگ لنگان میرود و شاید هم بدتر . خوب ببینیم چه کرده ایم ؛ به به بسلامتی خانه را که خریدی ، ماشین را هم که از برکت تبلیغات و تسهیلات خودرواندازان عزیز با قرض و قوله جور کردی ( خوشا بحال سلامتی تن و روان و محیط زیست ) ، موبایل هم که دیگر مفت شده ، لیسانس را هم که از همین جا گرفتی ، نه ! ( اگر پایت را از مملکت بیروت بگذاری دو ریال ارزش ندارد این مدارک عظیم المهر و جنت امضاء ) خوب کسب و کار هم که روبراه است و ......... . علی ایحالا نتیجه کارنامه ات بدون در نظر گرفتن اینکه تقلب کردی یا نه و بارم ها و ممتحن های خاص این دیار بد نیست ! پس حالا وقت جمع کردن کل کارنامه ها می رسد ، با این نتایج باید در کل مملکتتان اوضاع و احوال درخشانی داشته باشید ، و اینجا ست که همان دم خروس مبارک بیرون می زند و همه هاج وواج می مانند . امروز مطلبی را می خواندم راجع به تراز تجارت خارجی که صحت و سقم اش به گردن راوی ؛ صادراتمان 13 میلیارد ، وارداتمان 33 میلیارد ، این می شود کارنامه و سنتز یعنی 20 میلیارد تراز منفی ! واقعاً مایه مباهات و فخر عالم است ، براستی شما فکر می کنید که آخر این قضیه به کجا ختم می شود ! حالا من بدو تو بدو . راستی تراز بقیه امور از چه قرار است .
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:26 |
ابری تیره گرد آمد و رعدی نواخت پس آنگاه بارانی جان ساز در گرفت بر زمین سوزان و پر خاک و نطفهً پنهان را محاط گردید و بر تنش الهام حیات بارید . در زیر شنهای سرخ اندک اندک جنبش آغاز ید و شکافتن در پی آمد ، و سرانجام پیکر نازک سبز خود را از میان تودهً سرخ بیرون کشید و در برابر خورشید قد برافراشت ، با دو برگ نحیف دست به دعا برمی داشت تا گرد آمدن دوباره ابرها را بیابد .روزهای بلند را می گذشت و در اوج نومیدی از سوزش خورشید و تشنگی سر به زیر می افکند .
اما روح بزرگ هماره حیات دوباره را در رگهایش می چکاند تا سپاس گوید و تن سخت گرداند در میان شنهای روان و بادهای تفتیده . بخود می نگریست که چگونه آرام آرام به خورشید نزدیکتر و از زمین دورتر می شود . روزی از منظرهً خفتن سمندری در سایه اش حظ عجیبی بر پیکرش غالب شد ، مدتها در اندیشهً این حادثه بود . دیگر بادهای تند و سوزش خورشید کمتر او را به تلاطم وامی داشت . حس بالندگی و تنومندی شور حیات بخشی را در وجود ش تزریق می کرد ، در امتداد روز ابرهای کوچک را می شمرد و برای خورشید ترانه می ساخت ، تا در تابش آبی ماه بخواب می رفت . یک صبحدم سرد بر پیکرش شدتی و لرزشی غریب یافت و گذشت ، چند گاه بعد که پی برد تحولی در پیکرش می لغزد . روزها در بیداری و شبها در خواب بیادش بود تا اینکه رستن جوانه ای ظریف را بر شاخه اش حس کرد ، بلوغ یک حیات و بیداری یک غنچه . با تولدش شوری بی وصف بر جانش بارید و انتظار لحظه دیدار ش را با ابرها می شمرد . در صبحدم یک بهار با دیدن گل حیاتش سرمست و مفتون ابرها را ندا داد ، آسمان را می چشید و خورشید را در وجود ش حس می کرد ، تا چند گاه خواب از چشمانش ربوده شد . برایش شعر می گفت و نوازش می کرد گلبرگ های ناز کش را . حیات برایش ابدی می نمود و زمین کوچک . ناگه ، بادی پائیزی وزیدن گرفت ، آسمان تیره گشت و خورشید پنهان .
رهگذری از کنارش گذشت ...........
دورتر رهگذر خام گلی در دست را می بوئید .
دورتر می چکید خون از ساقهً مجروح مادر و ، برگهایش هر دم به زمین نزدیکتر می شدند .
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:25 |
می بارد باران بر سرانگشت گلبرگ
شانهً مهتاب را پوشانده ابر
در میان خاک خیس و ساقهً نارون
قطره ای آرام آرام می خزد تا ته برگ
لذت دیدار ، عشق را بیدار می کند
جذبهٌ این عشق برگ را سرشار می کند
می کشاند ساقه خود را تا اوج ابر
می شوید شانهً مهتاب را تا بتابد
دگر باره بر این خاک نمناک و برگ
اما کس نمی داند ، نمی پرسد چرا
آن قطرهً عاشق کجا شد فدا
بازی طبیعت قصه ها بسیار دارد ...................
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:25 |
عشقهایی هست که سر به مهرند
عشقهایی هست که سر به دارند
در کویری بیکران و خسته
خانه هایی هست که سقف آبی دارند
خانه هایی هست که گلدان های خالی دارند
آدم هایی که همیشه دستها شان تهی
آدمهایی که همیشه قلبها شان پر
می خوابند در کنج اندیشه ها ی سبز
می خوانند در ته باغ های خاطره
می گریند برای مرگ یک چکاوک
آدمهایی هست لبریز از فریاد
بی صدا ، مواج
هستند اما صداهایی که می فروشند عشق را
سر کوچه های تزویر و ریا
هستند اما سقفهایی بلند که می فروشند فخر به ماه
آدم هایی پر از سفره های رنگی شهوت
که همیشه دستهاشان پر، قلبهاشان خالی
می خوابند در ایوانی فراخ بی اندیشه
سایه هاشان پاس میدارند از هراس یک موج
خوابشان می ستاید ، دار کریه بلند ی را
که دستان سیاه پیر میکشند سر عشق را تا ته آسمان
" اما همیشه هستند عشقهای آبی
در کنج اندیشه های سبز "
پاییز 1385
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:24 |
جناب عشق را همتی بلند باید
جریان تقابل ، تعامل و مشترکات ما و جهان حاضر یکی از مطرح موضوعات محافل داخلی و خارجی است . این امر که بالاخص از قریب به سه دهه پیش در سطوح و ابعاد متفاوت فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی با اهمیت و کنجکاوی روزافزونی پی گیری می شود بتازگی می توان گفت که در نقطه اوج نمودار خویش است . تنش ها و مباحثات سیاسی ، ارزیابی ها و چاش های گوناگون اجتماعی و اقتصادی و اعتراض و انتقاد های فراوان در عرصه های فرهنگی و زیست محیطی ، همه و همه جامعه حاضر را در یک رویارویی تن به تن در میدان محک و سنجش با آنچه دنیای مترقی و متمدن نامیده می شود قرارداده است . سرزمینی که در مسیر تاریخ چند هزار ساله خود از نقاط اوج و قوت یا ضعف و سستی بسیاری عبور کرده است و اینک در هزاره سوم در برابر تحولات و تغییرات دنیای مدرن در مقام تدبیر و پاسخگوئی ایستاده است . از منظر جامعه شناختی جامعه ایرانی نیز همچون دیگر جوامع شامل ویژگیها و خصوصیات خاصی است که در طول تاریخ با توجه به قالب ذاتی و ژنتیکی خود در کانالهای متمایز قومی ، فرهنگی و نژادی محاط در شرایط جغرافیائی ، اقلیمی به شکل و فورم کنونی شناخته می شود . آنالیز هر یک از آیتم ها و پارامتر های ریخت شناسی بافت فعلی خود حدیثی است مفصل که از حوصلهً مطلب خارج است ، اما آنچه که امروز در ذهن اندیشمندان ، اصحاب قلم و دلسوختگان به غلیان درآمده این است که راهکارها و راهبرد های معقول و متقن پیشبرد کدام است و چگونه می توان این کشتی پر ازدحام را که سرنشینانی از هر تیره و مسلک را در خود جای داده از میان دریای متلاطم و مواج قرن بیست و یکم به سلامت گذراند . سرنشینانی که بعضاً دعوی سکانداری و در دست داشتن نقشه های کارساز را نیز دارند . در این باب چند گزینه قابل تعمق و حساس وجود دارد که بدون حلاجّی و شناخت دقیق آنها پروسهً عمل مختل خواهد بود .
۱- یکی از فاکتورهای دخیل در حوزهً سیستم تصمیم گیری و برنامه ریزی های جامعه که متصل و مقید به ریشه های تاریخی و متاًثر از آن است ( سوای از ایدئولوژی و دین ) ، نوع بینش ، تفکر و برداشت های ماست . اولین قدم در یک سیاست ، تحقیق یا برنامه ریزی علمی و منطقی ، عدم دخالت دادن پیشینه ها و تفکرات و تعصبات قومی ، نژادی ، اقلیمی است . یک تفکر آزاد و سالم هیچگاه کانالیزه شدن را بر نمی تابد و در غیر این صورت جهت دار ، مفید و وابسته خواهد بود .
۲ – پس از گذر از تصحیح یا ترمیم زمینه لازم نوبت به انتخاب و تدوین ملزومات ، راهکار ها و سیاست های مورد تقاضا و نیاز جامعه خواهد رسید . در این باب سه طریق میسر است : اول صرفاً در اختیار گرفتن منابع و مراجع داخلی ، دوم استفاده از منابع و مراجع خارجی و سوم تلفیقی از این دو مورد . شق اول دارای ریسک بالایی است و محتاج مخارج و زمان بیشتر و صرف هزینه های لازم یک تجربه ، شق دوم در صورت ظاهر تسریع و تسهیل در امور را شامل است اما جامعه را مبتلا به وابستگی ها و قیود همراه با پرداخت امتیازات خواهد نمود که نمونه های تاریخی آن عین الحضور است . عقلایی ترین مورد یعنی شق سوم بیشترین زمینه های انطباق را دارا می باشد . ژاپنیها زمانی این شعار را سر لوحهً خویش داشتند که علم از غرب ، اخلاق از شرق . در نظر گرفتن آخرین مورد علاوه بر دخیل نمودن نیروهای داخلی استفاده مطلوب از تجربیات خارجی را بهمراه خواهد داشت .
۳- شاخص ترین و مهم ترین موضوع لزوم ایجاد زمینه و بستر مناسب در پروسهً ارتقاء ، هماهنگی و اصلاح جامعه است . نبود این فاکتور هر دو بخش مطرح شدهً قبل را با مشکلات عدیده ای مواجه خواهد کرد . چنانکه مظاهر و نتایج آن را در زمینه های مختلف به وضوح قابل روًیت است . یک تفکر و برنامه منسجم بدون در نظر گرفتن آمادگی و استعداد محیط اجرائی قابل رشد و تعمیم فاقد نتیجه مطلوب خواهد بود . در مجموع نقص و کاستی در هر یک از موارد سه گانه که قابل تعمیم و انطباق در کلیه سطوح و زمینه ها می باشد عمل را دچار عوارضی نا خواسته نظیر پرداخت هزینه های بالا و اضافی ، زمان بر شدن طرح ، اصطحکاک و تنش و در نهایت بطئی شدن یا قطع جریان خواهد بود .
دیگر اینکه می بایست نوع خواسته ، توقع و ایده آلها مشخص شود . هیچ جامعه ای را بصرف اندوخته های صوری و ظاهری متمدن و پیشرفته نمی خوانند و انباشتن جامعه از تولیدات up date شده ، نمایه های ملون ، fashion و تفرج های تکنولوژیکی هیچ امتیازی را در کارنامه تاریخی ما ثبت نخواهد کرد . یک حرکت سنجیده دارای هدفی روشن است . رقابت شتاب دار جوامع پیشرفته و رو به توسعهً امروزی از نانو آرایه ها در زمین تا گردشهای وایکینگ در عرصه کهکشان گسترده شده ، دیگر مجالی برای تأخیر و اهمال باقی نگذاشته است . تحقق صیرورت توسعه تنها زمانی میسر خواهد بود که اجزاء و زیر مجموعه ها و لایه های یک جامعه از راًس تا قاعده همآهنگ ، معقول و راسخ گام بردارند .
شرایط کنونی ما در نگاهی اجمالی موًید این نکته است که بسیاری از حرکتها ، کنش ها و راهبرد ها از فقدان یک یا دو مورد از موًلفه های مذکور بشدت در رنج و آسیب است . تفحصی در تاریخ عبرت انگیز ژاپن و اروپا و سایر ملل مترقی دریچه ای مملو از تجربه ، وفاق و همآهنگی و سخت کوشی را به روی ما می گشاید . و شاید پاسخی بر اینکه چرا وقتی اولین ناوگان آمریکایی به فرماندهی ژنرال پری در سال 1853 وارد خلیج اوراگای ژاپن شد اولین چیزی که به ذهن چشم بادامی ها خطور کرد ساخت توپ های مجهزی بود که دیدند و اینجا نماینده شاه اسماعیل که به قصد جمع آوری مالیات روانه بندر عباس شده بود با صفیر اولین توپ پرتغالی ها سراسیمه پا به فرار می گذارد و چرا تونل کوهرنگ در زمان صفویه کلنگ می خورد و روبان افتتاحیه آن در عصر حاضر قیچی می شود و چرا برج میلاد از لحاظ تاًخیر زمانی رکورد دار می شود و چرا تونل رسالت به طول یک کیلومتر 9 سال به درازا میکشد و تونل مانش رابط انگلستان و فرانسه با 50.5 کیلومتر در شرایطی کاملا متفاوت و برتر 39 متر زیر دریا در 7 سال به اتمام می رسد و چرا انبوه سرمایه و نیروی انسانی در بخش تولید خودرو و احداث خیابان ها و اتوبان ها بکار گرفته می شود و از آن سو نسل حاضر و آینده متحمل هزینه های گزاف تخریب های زیست محیطی و خسارات جانی و روانی آن گردد .
جا دارد که با یک اقدام جمعی و اصلاح و رفورمهای مطلوب به آشتی با اولین عامل سرسخت شدهً خویش درآئیم ؛ زمان . مطلب را با درنگ در جمله ای از ویل دورانت به پایان بریم : " مرگ تمدن یک جامعه بندرت معلول علل برون مرزی است ، پیش از آنکه نفوذ یا حمله خارجی بتواند جامعه را دگرگون یا منهدم کند باید انحطاط داخلی تار و پود جامعه را از هم گسیخته باشد " .
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:23 |