می بارد باران بر سرانگشت گلبرگ
شانهً مهتاب را پوشانده ابر
در میان خاک خیس و ساقهً نارون
قطره ای آرام آرام می خزد تا ته برگ
لذت دیدار ، عشق را بیدار می کند
جذبهٌ این عشق برگ را سرشار می کند
می کشاند ساقه خود را تا اوج ابر
می شوید شانهً مهتاب را تا بتابد
دگر باره بر این خاک نمناک و برگ
اما کس نمی داند ، نمی پرسد چرا
آن قطرهً عاشق کجا شد فدا
بازی طبیعت قصه ها بسیار دارد ...................
شانهً مهتاب را پوشانده ابر
در میان خاک خیس و ساقهً نارون
قطره ای آرام آرام می خزد تا ته برگ
لذت دیدار ، عشق را بیدار می کند
جذبهٌ این عشق برگ را سرشار می کند
می کشاند ساقه خود را تا اوج ابر
می شوید شانهً مهتاب را تا بتابد
دگر باره بر این خاک نمناک و برگ
اما کس نمی داند ، نمی پرسد چرا
آن قطرهً عاشق کجا شد فدا
بازی طبیعت قصه ها بسیار دارد ...................
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:25 |

