ابری تیره گرد آمد و رعدی نواخت پس آنگاه بارانی جان ساز در گرفت بر زمین سوزان و پر خاک و نطفهً پنهان را محاط گردید و بر تنش الهام حیات بارید . در زیر شنهای سرخ اندک اندک جنبش آغاز ید و شکافتن در پی آمد ، و سرانجام پیکر نازک سبز خود را از میان تودهً سرخ بیرون کشید و در برابر خورشید قد برافراشت ، با دو برگ نحیف دست به دعا برمی داشت تا گرد آمدن دوباره ابرها را بیابد .روزهای بلند را می گذشت و در اوج نومیدی از سوزش خورشید و تشنگی سر به زیر می افکند .
اما روح بزرگ هماره حیات دوباره را در رگهایش می چکاند تا سپاس گوید و تن سخت گرداند در میان شنهای روان و بادهای تفتیده . بخود می نگریست که چگونه آرام آرام به خورشید نزدیکتر و از زمین دورتر می شود . روزی از منظرهً خفتن سمندری در سایه اش حظ عجیبی بر پیکرش غالب شد ، مدتها در اندیشهً این حادثه بود . دیگر بادهای تند و سوزش خورشید کمتر او را به تلاطم وامی داشت . حس بالندگی و تنومندی شور حیات بخشی را در وجود ش تزریق می کرد ، در امتداد روز ابرهای کوچک را می شمرد و برای خورشید ترانه می ساخت ، تا در تابش آبی ماه بخواب می رفت . یک صبحدم سرد بر پیکرش شدتی و لرزشی غریب یافت و گذشت ، چند گاه بعد که پی برد تحولی در پیکرش می لغزد . روزها در بیداری و شبها در خواب بیادش بود تا اینکه رستن جوانه ای ظریف را بر شاخه اش حس کرد ، بلوغ یک حیات و بیداری یک غنچه . با تولدش شوری بی وصف بر جانش بارید و انتظار لحظه دیدار ش را با ابرها می شمرد . در صبحدم یک بهار با دیدن گل حیاتش سرمست و مفتون ابرها را ندا داد ، آسمان را می چشید و خورشید را در وجود ش حس می کرد ، تا چند گاه خواب از چشمانش ربوده شد . برایش شعر می گفت و نوازش می کرد گلبرگ های ناز کش را . حیات برایش ابدی می نمود و زمین کوچک . ناگه ، بادی پائیزی وزیدن گرفت ، آسمان تیره گشت و خورشید پنهان .
رهگذری از کنارش گذشت ...........
دورتر رهگذر خام گلی در دست را می بوئید .
دورتر می چکید خون از ساقهً مجروح مادر و ، برگهایش هر دم به زمین نزدیکتر می شدند .
اما روح بزرگ هماره حیات دوباره را در رگهایش می چکاند تا سپاس گوید و تن سخت گرداند در میان شنهای روان و بادهای تفتیده . بخود می نگریست که چگونه آرام آرام به خورشید نزدیکتر و از زمین دورتر می شود . روزی از منظرهً خفتن سمندری در سایه اش حظ عجیبی بر پیکرش غالب شد ، مدتها در اندیشهً این حادثه بود . دیگر بادهای تند و سوزش خورشید کمتر او را به تلاطم وامی داشت . حس بالندگی و تنومندی شور حیات بخشی را در وجود ش تزریق می کرد ، در امتداد روز ابرهای کوچک را می شمرد و برای خورشید ترانه می ساخت ، تا در تابش آبی ماه بخواب می رفت . یک صبحدم سرد بر پیکرش شدتی و لرزشی غریب یافت و گذشت ، چند گاه بعد که پی برد تحولی در پیکرش می لغزد . روزها در بیداری و شبها در خواب بیادش بود تا اینکه رستن جوانه ای ظریف را بر شاخه اش حس کرد ، بلوغ یک حیات و بیداری یک غنچه . با تولدش شوری بی وصف بر جانش بارید و انتظار لحظه دیدار ش را با ابرها می شمرد . در صبحدم یک بهار با دیدن گل حیاتش سرمست و مفتون ابرها را ندا داد ، آسمان را می چشید و خورشید را در وجود ش حس می کرد ، تا چند گاه خواب از چشمانش ربوده شد . برایش شعر می گفت و نوازش می کرد گلبرگ های ناز کش را . حیات برایش ابدی می نمود و زمین کوچک . ناگه ، بادی پائیزی وزیدن گرفت ، آسمان تیره گشت و خورشید پنهان .
رهگذری از کنارش گذشت ...........
دورتر رهگذر خام گلی در دست را می بوئید .
دورتر می چکید خون از ساقهً مجروح مادر و ، برگهایش هر دم به زمین نزدیکتر می شدند .
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت
23:25 |

